"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمی کردم بیایی می گفتم در همان غربت می مانم

مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388
برگهایی رنگی

به بهانه سوغات چند عکس رو انتخاب کردم و به دوستان نازنین تقدیم می کنم

اگه خوشتون نیومد می تونید با هم عوض کنید یا بگید عوضش کنم !

به همون ترتیبی که در لیست دارم شروع می کنم . 

 

قلعه پرتقالی ها , نزدیک بندرعباس ...تقدیم به دوست  آزادیخواهم کشواد .  

   

 

برای یاکاموز روشن و ابری   

   

 

برای چوغوکی دوست پویا و صادقم  

   

    

 

اینم مال  منصوره ست که معلوم نیست کجاست ! و توی وبلاگش هم نمی شه کامنت گذاشت و نمی دونم چرا ! , زود برگرد   

 

 

برای معین مهربان و طبیعت دوست

" نزدیک طبس "  ناواضح بودن عکس به خاطر گرد و خاکه

    

 

تقدیم به علی هنرمند ، آفریننده گرد الله خان عنبرستانی  

   

 

این عکس هم  برای مهنوش دوست آگاه و نازنینم  ، اگر همتی باشه سومین نقاشیم برای تایستون همین عکسه . 

  

 

تقدیم به مهرداد پویا و متلاطم که جاده رودوست داره و ببخش که به علت شرجی بودن لنز دوربین کمی بخار گرفت این جاده رو توی جاده های دیگه ای که گرفتم بیشتر دوست دارم .

  

 

و دوست ندیده و نشنیده دیگه خودم  " یه بنده خدا " که خیلی منظمه و با محبت و الان درگیر امتحانات آخر ترمشه وکودکیش تر و تازه در کنارش نفس می کشه  

  

 

و آخری تقدیم به همه دوستان خوبی که نیستند

صابون , لیلا , آسمون ، فرشید , مرتضی و... 


شنبه 6 تیر ماه سال 1388
به خانه برگشتم

دو سه روزی هست که برگشتیم ، دلم برای دوستان و وبلاگم تنگ شده بود ، جالبه که گاه مواردی پیش می اومد که یادتون می کردم  مثلا زمانی که به نقطه جوش !می رسیدیم ، یاد " هشدار بخار پز " یاکاموز عزیز می افتادم !

 در کل هوا قابل تحمل بود " اینو کسی می گه که سرما رو دوست داره  " حدودا پونزده در صد دچار بخار پز شدگی ! می شدیم ، اونم زمانی بود که خارج از مجتمع های تجاری بودیم.

 به علت شرجی بودن هوا بازارهای اونجا " به خصوص بازارهای اصلی تا نوددرصد به شکل مجتمع های ایجاد شده بودند که به محض ورود موج خنکای دلچسب کولر گازی ، لبخند رو روی صورت کج و کوله و افسرده از گرما می آورد ، شیشه های اکثر ماشینها سیاه بود و همه مردم حتی روستاییها اولین نیاز زندگیشون تامین کولر گازی می دونند و من فکر می کردم در گذشته  جنگجویان چطوری تو هوای شرجی  و بدون کولر گازی حوصله و رمق جنگیدن داشتند !

با آدمای زیادی آشنا شدیم از هر قشری ، مهربون و دوست داشتنی ، خیلی دوست داشتم با خانومای بندری اونجا که زیباترین چادرها رو به سبک خودشون دور خودشون پیچونده بودند عکس بگیرم ولی تمایلی نشون ندادند حتی اونایی که نقاب داشتند ! ناچارا با یک ناخدای سیاه چرده و غول پیکر عکس گرفتم که فوق العادست.

قیمت اکثر جنس ها اونجا خیلی مناسب بود بشتر اجناس خانگی تا نصف و حتی بیشتر بااینجا تفاوت قیمت داشت ، قیمت پوشاک بی نهایت ارزون بود ، به خصوص تو قشم همه اجناس خارجی و قیمتها در مقایسه گاه تا یک چهارم تفاوت داشت و مساله برگ سبز هم فقط در مورد پوشاک جینی یا خرید بالای یک میلیون تعلق می گرفت که د راون صورت هم قیمت کارت سبز هم " شش تومن " چندان بالا نبود ...خلاصه اگه رفتید هر گونه اطلاعاتی خواستید در اختیارتو ن از شماها که خیری نرسید !

پ.ن : در اولین فرصت با عکس ها و خاطره هام در چند آپدیت بر می گردم هنوز درست و حسابی اینجا جا به جا نشدم .

پ.ن : اخبار مربوط انتخابات و وقایع بعد ازون رو از طریق تلویزیون ، ماهواره . خانواده و دوستان دنبال می کردیم ، فقط می تونم بگم حیف و کاش .


جمعه 22 خرداد ماه سال 1388
نامزدهم نامزد ای قدیم !

یه بی بی همسایه! نود ساله داریم  موحنایی ، مهربون ، ماه ...مثل قصه ها

- شنفتم نومزدت تو راهه 

-

 -می ری خونه رو قشنگ آب و جارو می کنی

-

-قشنگ ترین رختاتومی پوشی

-

-سرخاب و سفیداب می کنی

-

-وقتی اومد می دوی و کفشاشو می بوسی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-


شنبه 16 خرداد ماه سال 1388
حقوق فراموش شده !

یکی از شبکه های خارجی یک گروه موسیقی رو به نمایش گذاشته که فوق العاده ست ، اعضاء گروه که هم مردند و هم خانم  بین پنجاه و تا نود سال سن دارند ، گروهی بدون قر و فر و زرق و برق های کنسرت و کلیپ های معمول .  

با حرکات موزون ملایم چنان در موسیقی شناور و حتی حل شدند که نمی تونم با کلمات اون حالات رو توصیف کنم نشاط و آرامشی که در اونا دیده می شه به تماشاگران ایستاده و مشتاق وحتی به من هم سرایت می کنه ! 

 یک دفعه در دلم آرزویی  شعله ور می شه کاش پدر و مادر من هم عضوی شبیه این گروه بودند !


چهارشنبه 13 خرداد ماه سال 1388
دور خواهم شد ...دور

تا ده روز دیگه به همراه فریبرز عازم بندرعباسیم 

از سفر به یک منطقه متفاوت خیلی خوشحالم

و از گرمای اونجا مضطرب و نگران   

 

به فکرم رسید که بیام اینجا و یک مشورت هم با دوستان داشته باشم

بازارها و مراکز خرید اونجا و مناطق اطرافش و همینطور مناطق دیدنی و گردشگری و یا بکری که حتی بومی هاش ! هم ندیدنش رو ، معرفی کنید و دوستی را از گمراهی نجات دهید ! دعاتون می کنم دعای من از یک جهت ! گیرایی بیشتری داره ، گفته باشم !


پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1388
روزهای خالی ما ...

یه روز که اتفاقی سری به آموزشگاه دوستم زدم باهاش آشنا شدم ، اهل روستا بود و برای کلاسهای کنکور اومده بود اینجا ، خوش چهره بود و ازون بورهای چشم زاغی که مناسب برای مدل شدن هر نقاشیه  ، متانت و ظرافت رفتارهای اطو کشیده اش از خیلی از آدمایی که می شناختم و در بهترین شرایط زندگی می کردند  ،  پر رنگ تر بود  .

چند تا از طراحی هایی که گوشه کنار دفترش کشیده بود رو بهم نشون داد خطوطی قوی و شجاع و بدون تعادل  تقارن لازم  ، رد پای هوش به خوبی روی  ورق هاش دیده می شد .

برای اولین بار در عمرم خواسنم   تا به طور خصوصی چند جلسه با هم نقاشی کار کنیم راستش شیفته شخصیت و ادب و تشنگی او برای یادگیری شده بودم .

حدود هشت جلسه طراحی و بعدش  رنگ کار کردیم وبعد ؛ او رفت چرا که کلاساش تموم شده بود .

یک سالی ازش بی خبر بودم تا اینکه دیروز یک بسته دریافت کردم یک نامه و کارت   ، و یک بوم نقاشی زیبا و حیرت انگیزاز او ! کپیه و خالی از عیب هم  نیست ولی  این نقاشی  برای هشت جلسه آموزش فوق العاده ست !

نوشته بود منو کشیده ( برام جالب بود که به نقاشی گوشه وبلاگم هم خیلی نزدیکه )  !

یکی از نقاشی هامو از روی دیوار برداشتم و نقاشیشو گذاشتم جای اون و از دیروز بهش نگاه می کنم و انرژی عجیبی ازون می گیرم و افسوس می خورم ازین استعدادهای نابی که در خشکسالی رشد نمی کنند و هیچکس حتی خود اونا هم خبردار نمی شن ...

سعی می کنم به خشکسالی و روضه خونی های شخصی ! فکر نکنم به نقاشی نگاه می کنم  و باز لبخند می زنم اون منو دیده بود و من اونو کنار پنجره پر از بارون می بینم ، دلم براش تنگ شد .... 

 

یه پنجره


یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388
زندگیست که زیباست و دیگر هیچ !

دیشب خواب می دیدم با جمعی توی قایقی هستیم و قایق بر می گرده و ومیون اونا فقط من شنا بلدم و خودم رو به ساحل می رسونم  ، با وحشت و اندوه زیاد به آب نگاه می کردم و فکر می کردم اون جمع در آخرین لحظات به کیا فکر می کردند !‌ یا به چی فکر می کردند!

از وقتی بیدار شدم سوال خوابم مثل سریشم به ذهنم چسبیده  و مرتب خودم رو توی اون شرایط می ذارم و با چشمانی پر اشک ! و دلسوزی فراوون برای خودم ! گزینه ها رو تیک می زنم و پاک می کنم : مامان ؟ فریبرز ؟ بابا ؟... یا در نهایت به زندگی تباه شده ام فکر می کنم ....

بی رحمانه ! همین  سوال رو از شما می کنم ! 

 


دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1388
خط خطی های بارون

از عصر که بارون دوباره شروع به باریدن کرده یه حس قوی برای نقاشی در من بیدار شده اونم فقط با کاردک ،  بی دغدغه پرسپکتیو و حجم و فرم و....رها مثل دویدن بدون کفش زیر بارون و پریدن توی چاله های آب !

صدای بارون وصدای ضربه های کاردک بر بوم ، رها ، خیلی رها ....    

 

 

خرجش یک کاردک ، چند تیوپ رنگ روغن و یک بومه ، بد نیست امتحان کنید ، هستم کنارتون .


پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388
آلبوم یه روز آفتابی با همکارا

دیروز با همکارام جایی رفتیم که قرار بود با دیدنش سکته کامل کنم ! بیشتر از یه ساعت توی راه بودیم و رسیدیم ! قشنگ بود ولی دریغ از یک گل رنگی ! چشم من هنوز از دیدن شقایق ها سیر نشده ...

نگاه  می کردم و خودمو دلداری می دادم " که گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ! "

_ دوست عزیزم جناب معین ازونجا که این عکسها مشخصاتی از بهار ندارد با یه دنیا تاسف شعبه شماره 2 کنسل اعلام می گردد ! 

 

  

  

 

  

 

توی را ه گل هم جمع کردم !


چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388
جبر یا اختیار ؟!

با مریم توی کافی شاپ نشستیم و درباره جبر و اختیار کل انداختیم ، جاییکه من نشستم مشرف به تقاطع مغازه هاست ومی بینم ازون طرف مردی قوی هیکل با سرعت به سمت نبش تقاطع حرکت می کنه و از این طرف هم مردی لاغرو غرق فکر  به همون نقطه  آروم در حرکته ! تصادفی قطعی و نابرابر  در شرف وقوعه!

 به سرعت مریم رو مطلع می کنم بر می گرده و دوباره کل شروع می شه که : تصادف اختیاری  ...تصادف جبری  ...اختیار ....جبر... وسر نبش  هر دو با شدت به هم می خورند ، صدای خندمون بی اختیار بلند می شه ... اوهو!  اون پیرزن از پشت عینک چه بد نگاهمون می کنه !


شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1388
یک گلدون عشق ...

امروز به صحرا در شدیم عشق باریده بود بدجور ! دسته ای عشق به رنگهای سفید و قرمرو بنفش و زرد و...جمع کردیم گذاشتیم توی گلدان روی میزمان ...


جمعه 4 اردیبهشت ماه سال 1388
من حقیقی ام نه حقوقی !

طبق معمول بازم اسم فیلم یادم رفته !  فیلم دیشب حمله هیولاهای ساخته بشربه مردم عادی رو نشون می داد و خلاصه اینکه گروهی کوچک تصمیم به مقابله و فرار گرفتند ولی در نهایت قهرمان گروه مجبور شد با شلیک گلوله به زندگی جمع خودشون و از جمله پسر کوچک وحشت زده اش  که قول مراقبت رو از پدرش گرفته بود ، خاتمه بده ....

چنان دچار بهت و شوک شده بودم که حدی نداشت  و هم چنان می دیدم که قهرمان داستان روکه  میان مه و هیولاها رفت وداد زد بیایید منو هم بکشید ! وصدایی که به او نزدیک شد و تمام شدن فیلم !!!

از هنر بدم اومد از خودخواهی آ دمها بدم اومد یعنی برای نمایش خودخواهی و بی رحمی بشر باید خودخواه و بی رحم بود؟!  اگر هنر رسالتش رو اینطوری انجام می ده مرده شور هنر رو ببرند !

به کجا می ریم ما ؟! به کجا می رسیم ؟! راست می گه راسل که " ریشه همه غرایز خودخواهیه "

هوا کم است برای تنفس عمیق من...


دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388
پارادوکس...

این عکس به نظر من خیلی پر مفهومه ، ولی * خپ ! کرده و می گذارم خودتان هر جور خواستید خیالات بفرمایید کوچه علی چپ هم از اون وره  اگه لازم شد . 

 

این عکس هیچ مفهومی نداره ! ولی من خیلی دوسش دارم ، نشاط بخشه ؛  توی این عکس آبی نه تنها رنگ سردی نیست بلکه مثل خورشید درخشان و گرما بخشه !

هر دو عکس هم فروردین امسال گرفته شده ... 

 

 

* خپ : خف ، سکوت بالاجبار

 


پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388
من و او !

امروز توی کوچه با یک کبوتر سر به هوا شاخ به شاخ شدم ، عکس العمل هر دومون شکل هم بود !

هر دو ترمز زدیم اون توی هوا و من توی زمین !

اون یکی از بالهاشو با یک طرف بدنش رو به یک سمت کج کرد و من وقت کردم تا با کمی متمایل شدن به یه طرف دستامو تا قسمتی جلوی صورتم بگیرم

همه چیز در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد ! اسمش چیه ؟ یک دفاع خودکار و نتظیم شده ؟ میل به حیات و سلامتی و قانون بقا ؟...

کاش یکی بود از ما عکس می گرفت ، کاش ، کاش ، کاش ...


پنجشنبه 20 فروردین ماه سال 1388
عجب !‌....عجب !....

ازون بابایی های درجه یکم ، مدافع آنلاین و شبانه روزی بابا و به قول بچه ها خود شیرین !

امروز بالاخره نشستم و تابلویی رو که به بابا قولش رو داده بودم شروع کردم البته بعد از دو سال ! حالا بماند که چرا ولی سهل انگاری هم قاطییش هست !

شاید حدود سه  سالی باشه که رئال ( واقع گرا ) کار نکردم ، توی تصویر گری ها و نقاشی هام متوجه شده بودم که رنگهام خیلی فرق کردند ولی وقتی می شینی و می خوای تابلویی رو بکشی که باید به طبیعت رنگها و فرم ها وفادار بمونی  درخشان کردن و به کار بردن رنگهای زنده ! معنا نداره ، ولی امروز هیچ تمایلی به پخته کردن رنگها نداشتم ! و حتی بعضی رنگها رو دیگه دوست نداشتم !

اگر روزی دیدید نوع رنگهایی که دوست دارید فرق کرده بدونید  تغییراتی در حالات درونی و افکار شما اتفاق افتاده ...

رنگ می زدم و خودم رو مرور می کردم .... 

 

دارد اتفاقی می افتد

اینجا آفتاب سبز شده است ....


یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388
سلاااام

روزهای گذشته روزهایی بودند ، پر تحرک و ترافیک اما خوشرنگ که مهم ترینش ازدواج خواهرم بود .

 هنوزم خسته ام دلم برای لحظات یکنواخت و منظم تنگ شده بود ، گاه در ریتمی ساکن ، آرامشی هست که با از دست دادنش متوجه می شیم که یه جور دیگه هم می شه بهش نگاه کرد .

________

امروز وقتی می خواستم سوار آسانسور بشم تا به مطب دکتر که در طبقه سوم قرار داشت برم با دیدن سه آقایی که دم در منتظر آسانسور بودند و با توجه به کوچکی اتاق آسانسور ، زدم به جاده پله ها !

به محض وارد شدن به مطب ، جالب بود که اون سه نفر هم پشت سر هم وارد همون مطب شدند !

 ها ها ها ! تکنولوژی همیشه هم باعث سرعت و راحت تر شدن کارها نمی شه ! حالا آقایون بشینن توی نوبت !

 


چهارشنبه 28 اسفند ماه سال 1387
بهاری که می شوم ...

 

صدای خوردن قطره های بارون پشت شیشه پنجره باز عاشقم کرده!

 این روزا ، هر روز بیشتر از ده بار عاشق می شم  ،عاشق گردهای فسفری خوشرنگی که روی درختا پاشیده شده ، عاشق جوونه های سبزو شکوفه هایی که سرشون رو ازبوته ها و شاخه های خشک بیرون آوردند ، عاشق پنجره هایی که به روی نسیم بهاری باز شدند...

امیدوارم سال جدید سالی باشه که چرخش همونطوری که می خواید براتون بچرخه اگر هم نشد به قول شاعر کاری کنید که بچرخه یا اصلا نچرخه !

از همه شما دوستان گلم  که با حضور گرمتون با کامنت ها و نوشته هاتون برام انرژی بخش بودید تشکر می کنم تک تک شما برام عزیز و دوست داشتنی هستنید ، باشد که در روزهایی بهتر باز هم کنار هم باشیم .

و به امید روزهایی که جنگ ملت ها ، اعتقادات ، طبقات ... رو فقط توی تاریخ بخونیم .

منم برم به کارام  برسم که مهمون عزیزی توی راه دارم ، حضور کمرنگ منو در ایام عید به علت سفرهای کوتاه وبلند مدت ببخشید ، می بینمتون .

بهاری که می شود دلم

می دانم که عاشقم

زمستان و آفتاب کنار هم می نشینند

وصحرا ، صبور

به تماشا نشسته است

دست که می سایم بر گرده باد

پوستم می سوزد ، گر می گیرد دلم

می دانم اما

بهاری می شوم

می خوانم بلند که

عاشقم ...  

  عیدتون مبارک     

سلام بهار

   

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25891