| |
| یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387 |
| من , دلتنگی و سکوت....جاده |
به جاده ها خیره شده ام
بعد از سه ماه
می آیی
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

زمستان ۸۵ |
|
| |
| دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387 |
| با هم ترانه ای بخوانیم ماهی صورتی دیوونه |
امروز می خوام از یک دوست خوب بنویسم
که مثل آبه زلال و شفافه ، به راحتی می شه دیدیش که کیه و چیه شاید یکی از دلایلی که توی زندگیش خیلی لطمه می خوره همین خصوصیتش باشه ...
مثل ماهیهای نقاشیش مهربون و قشنگه
هر جایی لازم بود و حتی نبود ! لحظه ای از من دورنشد وسواس ها و مهربونیش رنگ وبوی یک مادر داره تا یک دوست همراه
چقدر حضورش در بعضی روزها دلگرم کننده و حیات بخش بود مثل روزی که شدید سرما خورده بودم واز شدت تب تو ی کلاس خوابم برده بود ... روزی که من و فریبرز برای آزمایش رفته بودیم با گل ویک بغل خنده یهویی ! رویت شد , بیماری مامان و...
مجنون تو عاشقی چهار دست و پا هم که بدوه به گردش نمی رسه اگه اون نقاشیش که با رنگهای گرم و تند اکولین , دختری رو توی آتیش در حال سوختن کشیده , ببینه چینگش ! رو می بنده ...کو نظامی که ازین دختر عاشق خل دیوونه برای شعرهاش الهام بگیره ! دختری که عاشق غول سیاهست !
فکر نکنم دیده باشید کسی رو که هم زمان هم بخنده و هم گریه کنه ...اینقدر سخته نگاه کردن توی چشمهای اینطور آدمها و بیچاره من که سالهاست نگاه می کنم .
امروز سر صبحی یاد اون افتادم نمی دونم هم چرا ؟ ! ازو جاری و بدون تامل و مکث نوشتم فکر کردم برای ماهی ها اینطوری می نویسن .
راستی
چرا هیچوقت با هم ترانه ای نخوانده ایم ؟
|
|
| |
| سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 |
| من فدای تو , به جای همه گلها تو بخند ... |
دلم نازک شده لیلا
نی نی ! شده
قلبم عوض شده است
ورم کرده است
تا همین چند وقت پیش فکر میکردم برای خوشبختی هیچی ..هچی کم نیست
ار جبرها یادم رفته بود ...پاک یادم رفته بود
جبرآمد و چنان تلاطمی در برکه آرام و زلال ذهن من انداخت که هنوز می لرزم
آرامشم چروک خورده
تازه متوجه شدم که مامان و بابا هم پیر می شوند
و گاه تا مرز خطرچنان به تنهایی پیش می روند حتی یک لحظه هم نمی توانی همراهیشان کنی ! بدجوری جا می مانی ...بدجوری
ازین جا ماندن می لرزم ...می ترسم .
و
تمام بودنم را آغوشی می کنم تا پناهگاهی کوچک باشد از هر آنچه که وجود نازنینت را می آزارد
تمام نفس هایم را زانویی می کنم تا سرمهربانت را به روی آن بگذاری و آرام به خواب بروی
درد بزرگی ست کم بودن , کمم برای حجم بزرگ مهربانیت مامان ...کم هستم .
زود خوب شو
زود خوب شو
ازین دلواپسی رهایم کن
برای تلافی !
روزی صد بار پاهایت را می بوسم .
|
|
| |
| یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 |
| بخند مامانی |
این روزا دل ودماغ هیچ کاری رو ندارم جز هر کاری که به مامان مربوط می شه
سرکار هم نرفتم یا بیمارستانم یا مثل الان برای مامان با عشق غذا می پزم
و لباسشو با دقت اتو می کنم
خیلی چیزا اهمیت خودشو از دست داده و همه حواس پنج گانه ام فقط به خاطر اوست که کار می کنه وگاهی هم حس میکنم به خاطراو از کار افتاده مثلا این روزها چندین بار بارون بارید
ولی نه بوی خاک آب خورده رو متوجه شدم نه صدای بارون رو شنیدم
نه رنگهای متنوع آسمون و رفلکسش رو کره زمین شلوغ و بی نظممون رو دیدم !
سه روزیه مامان بخش سی سی یو بیمارستان بستریه و وجود همراه به خاطر مراقبتهای ویژه ممنوع , ولی با همکاری دکتر خوب بخش تا حالا موندیم واز پشت چشم نازک کردنهای پرستارها هم کلی کیف کردم مهم این بود که علیرغم مخالفت اونها موندیم .
خیلی خسته ام ...
همیشه باش مادر
همیشه
همیشه
همیشه بخند . |
|
| |
| سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
اشتباه نکنید !
صاحب پاها خودکشی نکرده
مثل سهراب هم قایقی نساخته و توی آب هم ننداخته !
شنا ؟
نه نه نه ! شنا هم نرفته
قدم می زنه ؟!!! قدم هم نمی زنه
فکر نکن هر چی می خوای بگی جوابش نه است
ولی خب نع ! دنبال کفشاش هم نمی گرده
خب ؟؟؟
بگو .
پ.ن : مطمئنا می شد از زاویه بهتری عکس گرفت ؛ ولی موجها عجیب تند می اومدند و می رفتند و ایجاد رد پا هم آسون نبود زحمت ایجاد رد پاها رو به دفعات , فریبرز کشید تا بالاخره شد این !
|
|
| |
| جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| و با زهم سرود رویش |
وقتی که داشتم این عکسو از دست یک بی بی نازو مهربون نود ساله می گرفتم
این شعرنا خود اگاه توی ذهنم شروع به خوندن کرد ...
هنوز نمرده ام
ببین
هنوز هم
این قدمهایم نفس می کشند
تمام این زمین را...
و دست هایم
بی هیچ لرزشی
باز هم سبز سبز گشته اند...
برداشت البته ! آزاد است .
|
|
| |
| چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| زن و دوایر |
دوایری زیادی در محدوده افکارو اعمال ما وجود دارد دوایری که دین , سنت , اجتماع ... گاه به درستی و گاه خودخواهانه وگاه به غایت خطا ! ترسیم نموده اند که بگذریم!
اصل نابرابری انسان ها در طول تاریخ همواره مطرح بوده و هر بار ملاکی معین برای اثبات آن معرفی کرده اند؛ رنگ پوست، ملیت ، نژاد ، مذهب ، جنسیت و امثال آن . البته ریشهء همهء این برتری خواهی ها را می توان در خودخواهی یافت؛ آنان که هر چه در دنیاست برای خود می خواهند، دیگران را همه رقبایی می بینند که حضورشان به معنی محرومیت از امکاناتی چند برای اینان است. پس هر چه رقیب کمتر، مالکیت بیشتر. اما آنان نخواسته و یا نتوانسته اند همه ی رقیبان را باالکل از میدان به در کنند چرا با از میان رفتن یک رقیب ، دیگری ای جایگزین می شود و قد علم می کند. پس چاره در قانون گزاری طبیعت است با میل و ارادهء خویش. قوانینی که نوع برتر را تعریف کند و سایرین را مستثنی سازد. این قوانین گاه می تواند بی رحمانه تر از قوانین جنگل معصوم به غلط ظالم خوانده شده باشد؛ هر که سفید تر، برتر؛ هر که قوی تر؛ بهتر؛ ...
در این میان قانونی وجود دارد که شاید از همه کودکانه تر باشد: فرد هم رنگ ، هم نژاد ، هم دین ، هم وطن و هم خون ، ولی پست تر! و آن عضو مفلوک جامعه کسی نیست جز همشهری دست دوم، زن. اینجا دیگر برتری نه نسبی که مطلق است - برتری از آن نوع که انسان بر تمام دیگر موجودات دارد. مرد است که روح خداوند در او دمیده شده است و او تصویر خداوند در بهشت است. زن عضوی ناقص است که به واسطهء مرد خلق شده است و کاری جز این نکرده که مرد معصوم و متعالی را تشویق به خیانت به خدا نموده و باعث اخراج او از خانهء امن و ابدیش گردیده است. زن حیوانی است مکار ، عامل بیچارگی دنیا.
از تعداد اندک دوستان خوب وبلاگیم و البته رهگذران احتمالی , دعوت به مباحثه می کنم و امید که انچه که واقعا خود می اندیشند را بیان کنند نه آنچه که دیگران به هزار دلیل مستند غلط , درست می پندارند ,
این بار بحث کمی جدیست و و البته برای آخرین بار ! که مدتهاست از حوصله بحث و مباحثه هم افتاده ام !
جواب تک تک دوستان را در اولین فرصت در قسمت کامنت ها خواهم گذاشت .
در نهایت می پرسم ؟
اصولا تفاوت های جنسیتی موجود بین زنان و مردان ، می تواند منجر به تفاوت در حقوق قانونی و اجتماعی بین آنان شود ؟ و دوایرمتعددی را برای جنس دوم ایجاد کند ؟
|
|
| |
| جمعه 13 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| محرم و نامحرم ! |
امروز توی یکی از بیل بردهای تبلیغاتی عکس گنده ای رو از شرک و اون الاغه گذاشته بودند که سس تبرک دستشون بود !
برام جالب بود پس کو پرنسس فیونا ؟!
یعنی حضوریک کاراکتور انمیشنی خانم اشکال شرعی داره ؟!
یا برای مردها اغوا کننده ست ؟!...
به خودم دلداری دادم که بی خیال سس تبرک چندان مالی هم نیست همون بهتر دست همین دو تا باشه !
|
|
| |
| چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| فونت عوضی !!! |
" ترجمه آپدیت پایینی ! " ....راستش بدم هم نمی اومد کمی دقت دوستان رو هم امتحانکی بکنم !
امروزفکر می کردم عجیبه ! ما آدمها الفبا و گویشمون یکیه
ولی نمی تونیم اونطور که باید از کلمات استفاده کنیم
که خیلی از فاصله ها وجود نداشته باشه
فونتمون بشتر وقتا , مثل الان ! اشتباست !
یادمون می ره موندنی نیستیم !!!
|
|
| |
| یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| T,kj hajfhi |
Hlv,c t;v ld;vnl ;I u[dfi ;I lh hnlih hgtfh , ',dal,k d;di ,gd kl dj,kdl h,kx,v ;I fhdn hc ;glhj hsjthni ;kdl ;I odgd hc thwgi ih ,[,n knhaji fhai
T,kjl,k fdajv ,rjh hajfhsj !
Dhnl,k ldvi ;I l,knkd kdsjdl !!!

|
|
| |
| یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| کارای من وتو! |
سه شنبه می ری تا تجربه جدیدی رو آغاز کنی
در تلاشی تا انتقالی ات رو به اینجا جور کنی
و بالاخره صحبت هات با مهدی که هنوز نفهمیدم بالاخره برای شرکتتون به کجا رسید !
این از کارای تو
و اما خودم
چیزی که فقط الان به ذهنم می رسه اینه که هیچی بد تر ازین نیست که بعد از شش ماه وامت جور بشه و عدل!همون روزی که می خوای بری وام رو بگیری ضامنت زایمان کنه ! اونم سزارین ! دستهام رو زدم زیر چونه و منتظر افتادن شماره اش روی گوشی همرام هستم .
پوستری روکه هفته پیش طراحی کردم و کلی هم بهم آفرین !!!!گفتند
امروزمحترمانه مجبوم کردند تا دوباره در سایزی بزرگتر اجراش کنم
" واقعا " ازون کارآکتارسایه شکل و چرخ دنده ها و... حالم به هم می خوره .
این تیپ کارها اصلا با روحیه و آب و هوای من جور نیست ...
باید چند دورتسبیح بچرخونم و هی تکرار کنم تا ملکه بشه که : " پوستر اخ...پوستر اوخ... " |
|
| |
| دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387 |
| فواید سفر ! |
هیچ جایی مثل سفر نمی شه آدم خودشو آنالیز کنه
آدمها رو بشناسه
با زندگی وتعاملاتش بهتر آشنا شه
و
از لحظات کوتاه عمرش لذت ببره
عجیبه که سفر جزء غرایز نیست !
باید می بود .
اینم یکی از عکسام سوغات سفر.
ای بابا !چقدر سایزش یزرگ شد بعد بر می گردم و درستش می کنم .

|
|
| |
| جمعه 24 اسفند ماه سال 1386 |
| بهاری متفاوت برای من |
امسال هم تموم شد , مثل همه سالها , این گذر هم زیباست و هم غمگین
زیبا چون که در روزهایی جدید ورق می خوریم
غمگین , که با هر ورق فاصله ما با پایان این دفتر کمتر و کمتر می شه , تعطیل می شویم بدون اینکه
روزگار ذره ای برای حق انتخاب ما یا داشتن منصب " خلیفه زمین ! " تره ای خرد کنه .
هنوز هم وهنوز هم تولد و مرگ آدمها برام پدیده ای عجیب و شگفت انگیزه , دیدن نوزادی چند روزه همونقدر قابل و تامل و عجیبه که به خاک سپردن انسانی که حرف می زد و آرزو داشت !
شب کمی وب گردی کردم و می دیدم که دغدغه ها , شادیها , آرزوها ...همه ازهمون فلزی هستند که با کمی تفاوت قرن ها تکرار و تکرار می شه , یه جمله جالب پشت یه کامیون خوندم که " شاید زندگی همین باشه " این تکرار مکررات می گه "همینه که هست ! " حالا هی انسان بیاد حقیقت حقیت کنه ! حقیقتی وجود نداره اونچه واقعیت داره همینیه که لمسش می کنیم هرچیزی خارج از محدوده "بودن "صاف می ره توی قلمرو باورها و افسانه ها! ...بگذریم .
به سالی آک نزدیک می شیم تحرک و پویایی این روزها رو از خود عید بیشتر دوست دارم , امسال با عنوان " عروس تازه " می رم دید و بازدید و باید به دکورم ! برسم کلی از خریدهام مونده ...مانتوهای امسال که به درد کارناوال می خورند و کفشهای ورنی زشت مد امسال ! و...خرید رو کمی سخت کرده َ دیزاین کردن ! بااین مدلهای کج و کوله چندان راحت نیست .
پرونده سال 86 رو با سرفصل هاش مروری می کنم وزن اتفاقات خوب خیلی بیشتر از اتفاقات ناخوشایند بوده
حالا که خوب گذشته پس ای روزگار بیا و این چند لحظه آخر سال رو هم کوفت کن! اگرچه هیچوقت از لقمه کردن سالهای عمرم ازت راضی نخواهم بود ...گریزی هم نیست .
یکی از نقاشی هامو به مناسبت روزهای خوشرنگ آتی تقدیم به همه دوستان ندیده و نشنیده ام می کنم .
به رسم عاشقی سهم شما هر لحظه بهار و طراوت
روزهای نویتان مبارک .
 |
|
| |
| یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386 |
| آخر خط |
هیسس !!!
ساکت !
روی حرفم هیییییییچ حرفی نزن!
اصلا هیچ حرفی نزن
اوه که خشم چه می کند
چای گل گاو زبون هم لازم ندارم !
می دونی ؟
نمی دونی که
هیچوقت هم نخواستی بدونی
ولی من باز می گم کار دنیا اصلا منظم نیست
هیچ منظم نیست
پر از خط خوردگی و غاط
مثل نقاشی یک هنرجوی مبتدی
با خطهایی دفرم و رنگهایی خام
خودم امروز باز هم دیدم
......................
حرف بزن !!!
با من حرف بزن
کمی سرم رو گرم کن
تنهایی نمی تونم این احساس رو تحمل کنم
سخت گیر است درد از دست دادن
نظاره کردن گلی زیبا درآستانه هیچ...
|
|
| |
| چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386 |
| بهاری که می شود دلم َ...می دانم عاشقم |
امروزماهی قرمزنارنجی دیدم
از همونا که سر سفره هفت سین می ذارند
دلم هری ریخت
عید اول با تو
هوا و آفتاب پخش شده روی زمین رو عمیق تنفس کردم .
پیوست : ......................... (نمی گم )
|
|
| |
| شنبه 4 اسفند ماه سال 1386 |
| من می روم ... |
این روزا همه کار و زندگی و فکر و خیالم رو گذاشتم کنار
و قصد دارم تا برای یک دوست صورتی و شکننده ( با اون پلنگه اشتباه نشه )
یک اقدام انتحاری کنم.
دارم می رم شاخ غول سیاه رو بشکنم و براش هدیه بیارم تا دیگه گریه نکنه...
این تراژدی باید تموم بشه .
مگه عمر چقدره که به انتظار زمان نشست
و یا تو حاشیه سرمون رو با اسباب بازی هایی
چون قسمت وسرنوشت و مصلحت و...گرم کرد؟!!
آهاااااااااااااااااااااااای دیوسیاه بیا بیروووووووووون ....
|
|
| |
| شنبه 27 بهمن ماه سال 1386 |
| دعا؟!!!!!!! |
" باورم نیست که درها به دعا بگشایند "
حالا هی بهم بگو برام دعا کن .... |
|