"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
شنبه 26 آذر ماه سال 1384

رفت و در خاطره ها جای خودش یاس کشید

بر دل شیشه ایم تیغه ی الماس کشید

خنده بر روی لبم خشک شد و باران زد

یک نفر از ورق زندگیم آس کشید

عشق مثل گلی ریشه زده بر دل من

از قضا سایه ی غم بر گل من داس کشید

وقت رفتن به لبش شعر خدا حافظ بود

رفت و بر روی سرش چادر کرباس کشید

در تمام غزلم بوی عبورش جاری است

رفت و در خاطره ها جای خودش یاس کشید


چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1384
پاییز

 

ناهید داره آماده می شه بره دکتر ، بازم سرما خورده و من وسط اتاق میون ورقهای نقاشی دراز کشیدم و دستهامو زدم زیر چونه و دارم می نویسم و ناهید دور من مثل گنجشکها پرپر زنان این ور و اون ور می ره و گاهی ورقهامو لگد می کنه ، عجله داره خیلی دیر کرده ....توی این هیاهوو گرد و خاکی که ناهید دور و بر من راه انداخته ؛ من اصلا توی اتاق نیستم احساس خلاء می کنم سعی می کنم فکر نکنم ورقها رو جا به جا می کنم مدادی رو بر می دارم و تصویری رو خط خطی می کنم ولی می بینم هنوزم فکر می کنم ...هنوزم فکر می کنم ....مثل همیشه ...مثل همیشه...

 

یه روز ابری و خاکستری پاییزی


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9452