|
رفت و در خاطره ها جای خودش یاس کشید
بر دل شیشه ایم تیغه ی الماس کشید
خنده بر روی لبم خشک شد و باران زد
یک نفر از ورق زندگیم آس کشید
عشق مثل گلی ریشه زده بر دل من
از قضا سایه ی غم بر گل من داس کشید
وقت رفتن به لبش شعر خدا حافظ بود
رفت و بر روی سرش چادر کرباس کشید
در تمام غزلم بوی عبورش جاری است
رفت و در خاطره ها جای خودش یاس کشید |