"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385
؟؟؟؟؟؟؟

دلم همچین !  گرفته ...نمی دونم چم شده ؟!!!

برم پنجره رو باز کنم و برای خودم ! چایی دم کنم .


یکشنبه 26 آذر ماه سال 1385

 

آسمون هم خودشو مسخره کرده هی قیافه باریدن به خودش می گیره و هیچ خبری از قطره بارونی یا دونه برفی نیست ، ادمهای عاشق برف و بارونی مثل منو حسابی گذاشته سر کار پدر سوخته !

 

امروز آرمان چند عکس از طلوع صبح تالش رو برم میل زد , باور نکردنیه آدم خونش وسط یک کوه جنگلی خلوت باشه و تازه پنجره اش هم رو به افق آبی دریا ، باز بیشه ، احساس خفه می شه ازین همه هوای تازه و شکوه ...مردم از حسادت به فریبرز و آرمان .

 

 


شنبه 25 آذر ماه سال 1385
چی بود اسمش ؟!!!!!!اووووووووووووم

پیشی من توی جاده زیر برف منتظر یک اتوبوسه که از ولوو هم بهتره ! اسمش چی بود ؟!  ؟!


جمعه 24 آذر ماه سال 1385
من بابا و پیشی !!!

این بابا هم عجب فرشته نازیه ها ، ای بابا نمی خوام برم رای بدم ،

منو چه به سیاست و آدمهای سیاسی ،

اصلا هم براش مهم نبود که برگه رایمو خط خطی کردم ، چیزی که اهمیت داشت مهر بنفش بدرنگی بود که شناسنامه امو زشت کرده بود .

 

پیشی هم آمرانه گفت دیگه حق ندارم برم رای بدم …جالبه ها گاه ازین ور بوم می افتی گاهی هم ازونور بوم ، اگرچه این وریش اگر چه اونم دست به کمرانه ست ! بهتره .

 


پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385
موضوع این بار : بوی قورمه سبزی و انتخابات !

نرمه برفی سبک رقص کنان با نشاط از پشت پنجره اتاق دیده می شه بوی قورمه سبزی و بودن در خونه یک حس قوی زندگی رو در من بیدار کرده  و کمی هم حس نوستالژیک که همیشه توی این آب و هوا سر و کله اش پیدا می شه و اون خلایی که همیشه بوده و این روزها عمیق تر شده .... کاش بودی .

 

اوه باز مامان و میترا دارن  با هم شمشیر می زنن ،  بحث بین این دو تا خیلی بامزه است و جالب اینکه هر دو از جنس هم هستند برای همین خطاهای همو خوب درک می کنند و بعد تحمل هم نمی کنند و بعد می شه همین ! ، هاهاها !  مامان الان یک تیکه بامزه اومد برای میترا .......

 

دیروز بعد از هشت ساعت کلاس پیمودن مسیری دو ساعت و نیمه ، وقتی رسیدم ، از دیدن برفی کاغذی که در و دیوار حتی آسمون شهررو سفید کرده بود ذوق زده شدم صدها برگ کاغذی که نمی دونم با چه حوصله ای !!!!!!بر صدها درخت نصب شده بود منو غرق شعف می کرد.

 زیر پام سپیدی کاغذها بود و با هر قدم این برف کاغذی به روی دستهام نیز  می نشست ، و می دیم مردم رو که ازین موج جدید لذت می برند همونطور که خستگی کاهرو راه رو در من محو کرده بود .

خودخواهانه قدم می زدم و کیف می کردم و همزمان صدایی درونی و ضعیف رو می شنیدم که می گفت بیچاره کارگرهای شهرداری ، بیچاره .


دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385

 

امشب  برنامه علمی زیبایی رو شبکه چهار پخش می کرد ، مبنی بر اینکه شهاب سنگهایی هستند که اگه به زمین بر خورد کنند کل زمین رو از بین میبره و این اتفاق برای همه ماست  نه برای شاید ! نسلهای آتی ,  حتی ممکنه سه شنبه هفته بعد این اتفاق بیافته !

کی میتونه نظمو تعریف کنه ؟

 

دانشمندها دنیال راهی برای مقابله با این پدیده هستند و من فکر می کنم .........................

" نباید بلند بگم ! " خیلی وقته تصمیم گرفتم کمتر حرف بزنم ، گاهی حرفها توی دلم سنگ می شه ...ای بابا !

 

 


یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385
هیچی؟؟؟؟؟؟!!!!

یک دفعه دلم برای اینجا تنگ شد , موقع ورود حس می کردم صدای لولای در و می شنوم و .......و دیوارهایی که تار عنکبوت بسته اند و پنجره ای که پر از خاک شده ، درستش می کنم یک گردگیری جانانه

 

دلم هوای نوشتن داشت دوست داشتم حرف بزنم ولی حالا همه کلمات توی ذهنم فرار می کنند و دستهام خالیه حالا بیا با این خستگی و.بعد از هشت ساعت کار برو گرگم به هوا با کلمات! بازی کن

اصلا بی خیال نمی نویسم , به قول حضرت امام ، هیچی !

 

 

.من ، حالم خوبه؟؟!!!!!!!!!!

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9442