"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
دوشنبه 25 دی ماه سال 1385
اعتراف!

 

بالاخره بودنت رو با مامان مطرح کردم آخییییییییییییییییییش دیگه رازی ندارم ، بدم می آد ازین پنهون کاری .

ولی برام خیلی جالب بود که مامان اصلا تعجب نکرد ، دریخ از چینی وپلکی ! خیلی ریلکس بود و آروم ، انگار که دارم در باره شام امشب حرف می زنم ، و بعد فهمیدم بیتا خانوم با مجوز خودش همه چیو گفته ! نامرد !

وقتی میگم همه چیو ، منظورم دقیقا همون کلمه است ، هر چی تعریف می کردم پر واضح بود قبلا براش تعریف شده ! نامرد !

نه ! بذار بگم که حتی وقتی عکستو نشونش دادم مشخص بود که بععععععععععععله براش مثل حرفام تکراریه ، بیتای گاوووووو!

اگرچه از اعتماد مامان خیلی خوشحال بودم ، مامان با شکل تنهایی من آشناست  چون بد قلقی منو در انتخاب می دونه ، فقط تو تونستی که با همون صبوری منحصر به فردت آدمم کنی .

 

همون شب اعتراف ! وقتی داشتم باهات  حرف می زدم مامان اومد داخل اتاق ، ودر یک اقدام آرتیستی !!! گوشیو دادم به مامان تا با همدیگه حرف بزنید و به این صورت یه جورایی هر دو رو نمک گیر کنم  ، و واییییکه چقدر هر دو غافلگیر شدید یک برخورد عاطفی شدید !!!!!!!!!!!!!!!!!

 خوشحالم که حداقل بیتا خانم این یکی کارو نکرده بود .

 سهم من  از تعجب مامان فقط همین لحظه بود .


سه شنبه 5 دی ماه سال 1385
قرون وسطی !!!

خشمگینم ، اعصابم به هم ریخته ، د وسه  ساعتی هست که دارم وبلاگها و سایتها رو می خونم

اینم از تکنولوژی ...چه فایده آخه ، همون دور دوباره تکرار می شه و می چرخه و می چرخه ...

از دیدن افکار خشک و بسته و بربروار ، گریه ام می گیره  .

 

  بوی گند میدند ادمهایی گاوی که می رند فضول وار فیلم شخصی فلان هنر پیشه رو می بینن و بعد هم راجع بهش قضاوت میکنند و تف و لعنت می فرستند .

 

بوی گند می دند آدمهایی که روزی صد بار دروغ میگند و هزار جور کثا...کاری میکنند و بعد از خدا و اخرت و امام زمان می نویسند .

 

بوی گند می دند آدمهایی که با کلمات شعرهای آن چنانی و فلسفی ، به هوا میکنند و در درک نیازهای زمینی و حقیقی انسانی مثل گاو توی یونجه زارند ، نمی دونند فرق دل با عقل ، فرق احساس با منطق چی هست ؟

 

بوی گند می دند آدمهایی که با آموخته های ارثیشان ، سگ وار ! 

هر اندیشه نو و به خصوص والاتری رو که برخلاف میل و منافع اونها باشه رو گاز میگیرند

  

بوی گند مردار انسانیت ...

وبلاگها و نوشته ها رو می خوندم و توی دلم گریه می کردم ، نیاز داشتم بنویسم ...

 


یکشنبه 3 دی ماه سال 1385

امشب احساس درماندگی کردم در مقابل کوه عظیم ، نا امیدی آرمان ، خلایی عمیق که خودش هر روز با دستش عمیق تر و عمیق ترش میکنه ، وقتی خودش هیچ کمکی به خودش نمی کنه من چکار می تونم براش بکنم ، نمی دونم ؟!!

 


شنبه 2 دی ماه سال 1385

زود برگرد ، باشه ؟

 از رفتن چه سود ؟!

 ولی نه !

 می ری که برای همیشه بر گردی .

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9428