"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385
روزهای نو مبارک

 

 

روزهای آخر سال رو ثانیه به ثانیه زندگی میکنم و تنفس میکنم .

به بیرون نگاه میکنم به مردمی راست قامتی که کمرشان در زیر فشارهای اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و ...دولا شده وتحسینشون می کنم که به بهانه ها ی کوچک شادی ، وفادار موندند و همینطور ، زمان که او هم شرافتمندانه وظیفه اش رو انجام می ده و هر سال این موقع غبار سبزی رو سر شاخه ها می پاشه

من و غرق شعف و شادی غیر قابل توصیفی می شم طوری که هر روزکه از خواب بیدار می شم ، با حسرت فکر میکنم که یک روز تموم شد .

 

نمی دونم چرا یاد عمه افتادم وچشمهای به گودی فرو رفته اوکه من به خوبی می دیدم چه امیدوار به زندگی چنگ انداخته بود ،

به غریبه و سیل عشق او برای بیشتر دونستن و بهتر زندگی کردن و بنای ناتمومی که به جا گذاشت و رفت .

به مادر که روزهای آخر با تلخی میگفت " من توی دهان گرگم "و به اخرین هفت سینی که خودم با چشمهایی پر از اشک برایش چیدم ، به یک خانه سرد و خالی که برایم در آن دیگه نشونه ای از گذشته های دورم رو نداره حتی اون باغچه و حوض ...

زندگی زیباست و بی رحم .

 

و من زنده ام وعاشق و مجال بودن بسیار کم ، مثل همیشه همه خاطرات تلخ رو به هوا پر می دهم نفسی می کشم و به آنچه دارم فکر میکنم به آقامون ، به داداشم ، به برادر زاده هام و خانواده ام و به خورشید که هر روز به خاطر من طلوع میکنه ...

 

پراکنده نوشتم و بی دقت ...ببخشید خودتون .


یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385
شکوه برفی

صبح وقتی صدای آرمان رو شنیدم ، موج انرژی و نشاط صداش ضایع ... نه !!! ای

 

 بابا اشتباه گفتم ،  تابلو بود ، کلی اونور برف باریده بود تازه آقا کنار دریا هم رفته بود

 

 ، خیلی دلم سوخت ،  از هوای آفتابی و بهاری بی موقع اینجا حالم بد شد، افسردگی

 

گرفتم .

 

 

 

و حالا !

 

شبه ، وپشت پنجره  یک زمین پر از برف و یک آسمون بنفش کبود برفی وجودداره

 

که وقتی بهش نگاه م یکنم و یا ازین جا تصورش میکنم نفسم از شکوه و زیباییش و

 

 حضورش بند می آد مثل اینه که قلبم رو هم عوض کرده اند .

 

زیبا بعد از مدتها دیدنم اومده بود چقدر فرق کرده بود حتی سکوتش فرق کرده

 

بود ....زود پر کشید مثل همون پرستوی بهاری که می شناسدش !

 

زیبا که رفت دلم طاقت نیاورد ، زدم بیرون ، بارش برف زیر نور چراغها و سایه

 

 های آبی سرمه ای برفها درخشان و شکل و شمایل درختها مسحورم کرده بود .

 

 چقدر دوست داشتم بودی تا بواسطه حضورت مثل یک بچه، رها و سبک  بدوم و

 

 سر بخورم ، چقدر دوست داشتم اون درخت کاج رو تکون می دادم ، یواشکی و

 

سریع از روی ماشین کمی برف برداشتم وهم چنان برف رو مزه مزه می کردم و متین

 

 و خانمانه به راه رفتنم ادامه می دادم    فکر کردم آیا برای شاد بودن و لذت بردن ،

 

بعضی قواعد احمقانه و خفه کننده  نیست ؟

 

چه می گفتم که افتادم توی این حرفها ؟ عجب عادت بدی دارم ....آها برف می باره و

 

من سرشار از زندگی ام سرشار از هوای تازه .....   

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9445