صبح وقتی صدای آرمان رو شنیدم ، موج انرژی و نشاط صداش ضایع ... نه !!! ای
بابا اشتباه گفتم ، تابلو بود ، کلی اونور برف باریده بود تازه آقا کنار دریا هم رفته بود
، خیلی دلم سوخت ، از هوای آفتابی و بهاری بی موقع اینجا حالم بد شد، افسردگی
گرفتم . 
و حالا !
شبه ، وپشت پنجره یک زمین پر از برف و یک آسمون بنفش کبود برفی وجودداره
که وقتی بهش نگاه م یکنم و یا ازین جا تصورش میکنم نفسم از شکوه و زیباییش و
حضورش بند می آد مثل اینه که قلبم رو هم عوض کرده اند .
زیبا بعد از مدتها دیدنم اومده بود چقدر فرق کرده بود حتی سکوتش فرق کرده
بود ....زود پر کشید مثل همون پرستوی بهاری که می شناسدش !
زیبا که رفت دلم طاقت نیاورد ، زدم بیرون ، بارش برف زیر نور چراغها و سایه
های آبی سرمه ای برفها درخشان و شکل و شمایل درختها مسحورم کرده بود .
چقدر دوست داشتم بودی تا بواسطه حضورت مثل یک بچه، رها و سبک بدوم و
سر بخورم ، چقدر دوست داشتم اون درخت کاج رو تکون می دادم ، یواشکی و
سریع از روی ماشین کمی برف برداشتم وهم چنان برف رو مزه مزه می کردم و متین
و خانمانه به راه رفتنم ادامه می دادم فکر کردم آیا برای شاد بودن و لذت بردن ،
بعضی قواعد احمقانه و خفه کننده نیست ؟
چه می گفتم که افتادم توی این حرفها ؟ عجب عادت بدی دارم ....آها برف می باره و
من سرشار از زندگی ام سرشار از هوای تازه ..... 
|