"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
جمعه 10 فروردین ماه سال 1386
............

 نوشتم ... پاک کردم

و بازهم نوشتم و پااااااااااک کردم

هی نوشتم ، هی پاک کردم  

هر چی نوشتم حرف دل من نبود

کلمات ضعیف بودند ، مثل انشائی که شاگرد تنبلا می نویسن

گیر کردم

چه جوری بگم

چه جوری بنویسم که :

عاجزم از لمس لحظات سختی که به خاطر من ، صبورانه تحمل کردی و میکنی

می خوای برات زندگی رو بدزدم ؟

آره ؟ 

یک لیوان آب بدم دستت ؟ 

 

 

 

 

کلمات چه بی مزه و لوسن !!!

 

 

 

 

 

 


چهارشنبه 8 فروردین ماه سال 1386
آن دورها شهری هست ؟؟؟

حوصله ام ازین دور تکرار ، سر رفته

مسخره ست

هرشب عید دیدنی خونه ادمهایی که شب قبل دیدیمشون

با همون های و هوی شام رو می خوریم

و با همون های و هوی خداحافظی می کنیم.

هیچ چیزی عوض نمی شه ،  حتی تا ابد .  

 

کمکم کن به روز مرگی نرسیم  ، هیچوقت .


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9435