"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
بله برون ما

زندگی عجیبه ، حتی با همون رویدادهای همیشگی اش ، مثل همین لحظه  ، همین لحظه  که هنگام تایپ این سطور برق حلقه ای از گوشه چشم ، مرتب اتفاق رویدادی بزرگ و پرشکوه رویاد آوری میکنه و من عجیبه که هر بار از دیدن برق این حلقه غرق تعجب می شم و بهت زده روزهای آتی  که پیش رو دارم ، همه چیز ساده است و در عین حال عجیب و گاه کمی غریب ...

دوست داشتم با نوشتن مختصری ازین روزها ، و ثبت اون ،موندنی اش کنم ولی می دونم خستگی دویدن این روزها حوصله قلمم رو ازم گرفته شاید روزی اومدم برای ویرایش جملات ، تاکید میکنم شاید !

 

روز قبل از خواستگاری خیلی زود بیدار شدم و رفتم   به دنبال لباس و تاج و میز و...چقدر توی گرما دویدم و ساعت هشت شب با یک پراید شخصی که همشون تا خود مقصد با صدای بلند کردی حرف می زدند  ، یکراست رفتم خیاطی ؛ برای پرو مانتو و یک حسی به من می گفت که لباس بله برونم مشکل داره ، همونجا تنم کردم و دیدم بععععله داره ....

ساعت نه رسیدم خونه مامان و بابا برای اجازه رفته بودند برای کسب اجازه پیش بابابزرگ ، واقعا  این کارها لزومی داره ؟!!!! نمی دونم .....اگه اجازه نداد چی ؟؟؟!!!

مهین و بیتا چمدونهاشونو به هم ریخته بودند و مشغول لباس آزمایی !! بودند چشام روی هم می افتادند و هانیمون ها پاپیون نخورده بودند بعد از شام رفتم آشپزخونه و مشغول شدم همون اول بیتا اومد و منو بیرون کرد همه معتقدند دچار وسواس شدم که همه کارها رو خودم می کنم  ، وقتی بیتا منو از آشپزخونه بیرون می نداخت , با خنده می گفتم همه کارها رو خودم باید انجام بدم ار کستر نمی خواد بخونه بلد نیست خودم می خونم ، خودم خطبه عقد رو می خونم ، خودم غذا می پزم ....

و اما

فردا با زنگ تو بیدار شدم صدایی پر انرژی و شاد  اون ور  گوشی نوکیای 6111( تبلیغ !)  ، رسیده بودی مشهد و تا رسیدن واقعی فاصله زیادی باقی نمونده بود ، بیدار شدم خورشید سنگ تموم گذاشته بود آفتابش روشن تر و خوشرنگ تر از همیشه بود حتی در و دیوار خونه خوشحال بودند همه چیز رنگ بوی بیداری و آماده باش برای استقبال از یک مسافری داشت که انگار از توی آسمونا می آد.

 

و شماره 0 رقم خورد و آغاز

 دم در خونه بالا و پایین می پریدم که قدمهاتو بلند تر و سریع تر برداری ، و تو رسیدی دم خونه !!!!!!!!!!!!! درست رو به روی من !

مامان و مهین منتظرت بودند و ظاهرا تو منتظر دیدن اونا نبودی و با تعارف مامان اومدی خونه،  توو فرهاد بوی جاده می دادید .

بعد از صبحونه رفتیم محضر و آزمایشگاه و بعد سفارش گل و ...

نهار رو با بابا و فرهاد و مهین خوردیم وصورت بابا رو رو در این لحظه غرق بوسه میکنم که که فاصله و تفاوت این تیپ خواستگاری رو اینقدر با آرامش پذیرفت و فهمید .

 من سریع غذامو خوردم تا برای پرو لباس با بیتا برم خیاطی ، و  شتاب زود برگشتن ،و یک دور زدن خلاف ، یک جریمه رو کف دستم گذاشت .

عصر رفتم آرایشگاه و تو و فرهادهم رفتید تا برای جا به جا کردن مامان و فامیل ها جایی رو پیدا کنید آرایشم بواسطه مشکلات جمیله نیمه تموم موند و من هم بی خیالش شدم اومدم خونه ، همه مشغول بودند و بشقاب های میوه و دیس های شیرینی آماده شده بود ...و من لباس آبی ام رو پوشیدم آینه می گفت که عجبه !

ساعت هشت و نیم بود که اومدید عجیب بود که خیلی راحت بودم ، خیلی راحت ، اسامی که هر دوسه سال  شنیده بودیم حالا می دیدمشون .

مراسم صورت هم جاری پیش رفت و من شیرینی آوردم و همه می گفتند مبارکه ! چه لحظات ساده و بغرنجی !

میز شام آماده شد و من تو و بچه هایی که با گوشی هاشون از ما فیلم می گرفتند دقایقی رفتیم روی بهار خواب حتی اون پیشی بازیگوش هم بود بعد از اینکه همه رفتند موندی و یک ساعتی در جمع ما بودی و همه رقصیدند و رفتی تا فردا برای همیشه پیشم بمونی .

 

و فردا

عقد صبح کنسل شد و شد برای قبل از مراسم بله برون تا مسافران بتونند برای زیارت  برند ساعت نه اومدی مهتاب و حمید هم بودند با  مهین و میترا مشغول چیدن میز و صندلی ها شدید من تند نهار خوردم ساعت سه آرایشگاه بودم و تا حاضر شدم نیمه جون شدم مرتب تماس داشتم عاقد یک ساعت بود که منتظرما بود اونقدر عجله داشتند که وقت نشد بفهمم وقتی بله رو گفتم در دلم چیزی تغییر کرد یا نه ؟! یک         mp3دور تند همه چیز رو خوندند و با گرد و خاک رفتند ، وکیل تو لهجه با حالی داشت از همون لهجه هایی که دوست داشتم عاقدم می داشت .

همه چیز مثل همه مراسم پیش رفت عکس ، رقص ، شام ، گرفتن کادوهام ! مراسم چاقوگیری !از سپیده و بریدن کیک ، پخش کردن هانیمون ها ...

کاش مسافران راه دور هم برای هشت تپه می موندند تا سه و نیم اونجا رقصیدیم هوا عالی بود و ژیپون لباسم و همینطور پاشنه بلند کفشهام اجازه نمی داد راحت برقصم هر چند از پف لباسم مثل دختر بچه ها کلی کیف می کردم  ولی فکر کنم اون بالا ،  روی هشت تپه توی آسمون و زمین !   از همه بیشتر رقصیدم ، عجب عروس سبکی !!!

                                                                              

 


پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386
آغاز

این دو روز روزهای بسیار خاصی بودند و من خاص بودن تابش آفتاب ، خاص بودن حرکت مردم در خیابان و رنگ و بوی فضا را را به خوبی احساس می کردم ، گویی از آینده به این لحظات بزرگ زندگی نگاه می کردم  .

از دیروز که اومدی یک نفس داریم می دویم  و همش چشم به ساعت که آیا برای فلان کار وقت داریم  یا نکنه وقت کم بیاریم ولی نه وقت کم آوردیم وهمه چیز رو هم همونطور که می خواستیم خرید کردیم  برای شروع زندگی بد نیست ! بین همه خرید ها حلقه نامزدی معنای متفاوتی داشت ، اینکه واقعا یک فصل کاملا جدید رو دارم شروع می کنم ، چندین بار دستم کردم و هر بار بلافاصله شدم دو نفر !!!

 

خسته و کوفته خونه ام و تو در قطاری ، نامرد ! همه خریدها رو با خودت بردی ، فقط برگه آزمایش رو برای من گذاشتی.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9450