این دو روز روزهای بسیار خاصی بودند و من خاص بودن تابش آفتاب ، خاص بودن حرکت مردم در خیابان و رنگ و بوی فضا را را به خوبی احساس می کردم ، گویی از آینده به این لحظات بزرگ زندگی نگاه می کردم .
از دیروز که اومدی یک نفس داریم می دویم و همش چشم به ساعت که آیا برای فلان کار وقت داریم یا نکنه وقت کم بیاریم ولی نه وقت کم آوردیم وهمه چیز رو هم همونطور که می خواستیم خرید کردیم برای شروع زندگی بد نیست ! بین همه خرید ها حلقه نامزدی معنای متفاوتی داشت ، اینکه واقعا یک فصل کاملا جدید رو دارم شروع می کنم ، چندین بار دستم کردم و هر بار بلافاصله شدم دو نفر !!!
خسته و کوفته خونه ام و تو در قطاری ، نامرد ! همه خریدها رو با خودت بردی ، فقط برگه آزمایش رو برای من گذاشتی. |