"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386
آغاز

این دو روز روزهای بسیار خاصی بودند و من خاص بودن تابش آفتاب ، خاص بودن حرکت مردم در خیابان و رنگ و بوی فضا را را به خوبی احساس می کردم ، گویی از آینده به این لحظات بزرگ زندگی نگاه می کردم  .

از دیروز که اومدی یک نفس داریم می دویم  و همش چشم به ساعت که آیا برای فلان کار وقت داریم  یا نکنه وقت کم بیاریم ولی نه وقت کم آوردیم وهمه چیز رو هم همونطور که می خواستیم خرید کردیم  برای شروع زندگی بد نیست ! بین همه خرید ها حلقه نامزدی معنای متفاوتی داشت ، اینکه واقعا یک فصل کاملا جدید رو دارم شروع می کنم ، چندین بار دستم کردم و هر بار بلافاصله شدم دو نفر !!!

 

خسته و کوفته خونه ام و تو در قطاری ، نامرد ! همه خریدها رو با خودت بردی ، فقط برگه آزمایش رو برای من گذاشتی.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 13097