"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
جمعه 30 آذر ماه سال 1386
امشب شب یلداست

امشب شب یلداست

حس وهوای خاصی داره این شب ؛ یک چیزی مثل گذشته های دوره ، مثل بچگی ها ، مثل وقتی که مادربزرگم انار دون می کرد , مثل قصه های بابابزرگ و غذا پختن مامان توی آشپزخونه ای که پشت پنجره اش برف می باره ...

 

 

امشب شب یلداست

حس و هوای خاصی داره این شب ، این سال ،ََتوی این شب قشنگ من تنها نیستم ، تو هستی ، کنارم نیستی ولی هر ثانیه مثل یک حس خوب و قوی در کنارمی .

 خوشحالم اگه پیشم نیستی پیش مامانی و نه در محیط خشک کاریت, حمید و مهین و بیتا هم این هفته نیومدند تا هفته بعد که می آی اینجا اونها هم بیان و مثل اون سری همه پیش هم باشیم ، دلم برای بابا می سوزه می دونم امشب جای خالی همه چقدر اذیتش می کنه .

من توی این خونه تنهام , حتی حاج خانم هم نیست , حس غریبیه هم زیبا هم خالی ! عجب کنتراستی !!! جمع ضدین معجون عجیبیه مثل احساس همین الان من .....

 

امشب شب یلداست ...

 

 

 


جمعه 2 آذر ماه سال 1386

همه نق می زنند , همه معضلی دارند که آدم فکر میکنه بدنشون روهر روز چندین ریشتر می لرزوه

به خودم شک میکنم , سکوت میکنم و بعد خوب مرور می کنم من چه مشکلی دارم ؟! نکنه علی بی غم باشم ؟!

اوه نه ! من هم شاکی ام ! من هم معضل دارم , من ... , " من از این وطن می ترسم "


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9438