"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
شنبه 29 دی ماه سال 1386
فصلی سرد

یکی بود , یکی نبود , نمی دونم  شاید هم از اول هم هیچکی نبود چون آخر داستان ما هم هیچکی نمی مونه .

 

خلاصه ! یک نوه بود که پدر بزرگی داشت  که زنش رو زیاد دوست نداشت او هیچوقت ندید که اونا با هم به مسافرت برند یا با هم خرید کنند یا حتی توی مهمونی ها کنار هم بشینند , نوه می دونست که که مادربزرگ غمگین است اما عقلش قد نمی داد که  چقدر! شاید هم به همین دلیل بود که دیرمتوجه شد که پدربزرگ هم زیر اون ظاهر خونسردش ، تنهاست، کاش قد عقلش بلند تر بود .

خلاصه ! مادربزرگ مرد ، زود بود ولی نوه می دونست که او از غمگین بودن زیاد مرد او با همه ابرهای بهار اون روزا گریه کرد حتی وقتی که دیگه هیچکی گریه نمی کرد.

 

خلاصه ! پدر بزرگ بعد از دوسال یک مادربزرگ جدید گرفت , مادربزرگ تازه , صبور بود و سخت کوش و همیشه خندان ولی نوه می دید که پدر بزرگ هم چنان تنهاست , او را چه شده بود ؟!

 

سه روز پیش پدربزرگ مرد و نوه وقتی که پشت تابوت او راه می رفت با خود فکر کرد که چرا هرگز از او نپرسید که تنهایی او چه شکلی داشت ، او می توانست همچون قصه انوشیروان عادل ! و فاطمه اره و..که بلد بود قصه خودش را هم تعریف کند ، شاید اصلا درد  او این بود که کسی از او نمی خواست که برایش از خودش حرف بزند .

 

او همراه با همه برفهایی که روی خاک او می ریختند گریه کرد نوه دید که انسان چه  تنها و تلخ در گودالی مخوف  و سرد چال ! می شود ...کاش نمی دید ...کاش نمی دید ....

پدربزرگ پاک شد , خدا او را مثل همه اشتباهات خودش پاک کرد و نوه فکر کرد که خدا آنقدر ها هم دانا نیست ...او این روزها همش فکر می کند.


دوشنبه 17 دی ماه سال 1386
برف...برف...برف...

 

دیشب تا وقتی پلکهام خودش روی هم افتاد به بارش برف پشت پنجره خیره شده بودم حیف که با اون خوابهای غیر مربوطی که دیده بودم مشخص بود که پنجره و برف رو فراموش کردم.

صبح حس نوستالژیک من حسابی گل کرده بود یک صبحانه متفاوت از روزهای دیگه خوردیم نون داغ و روغن زرد و ماست پوستی منو به روزهای دور ... خونه مادر و زمستونهای کودکی می برد .

 

طفلکی تو , درگیر مشکلات شخصی ات و در گیر با آدمهایی بی انصاف و یا دورو و بی وجدانی ، و فکر نکنم بتونی زیبایی هایی زمستون امسال رو ببینی ...ولی قرار نیست روزها همینطوری بمونه عوضش خواهیم کرد .

 

قرا شد بریم پارک و میترا ازونجا هم بره خونه ولی هوا اونقدر سرد بود که  بی خیالش شدم تا میترا توی راه سرما نخوره , با همچین زیاد و نه کم الافی یک ماشین خط پیدا کردیم و میترا از کنار حداقل 50 مسافر منتظر یخزده , راهی شد .

تمام مسیر رو توی برفهای یکدست و پا نخورده !  و بارش برف برگشتم چتری که که مامان بهم هدیه داده بود رو هم بالاخره در این روز فوق العاده افتتاح کردم یک چتر سفید خوشگل درست ست پالتو م و برفی که روی زمین نشسته بود و از آسمون می بارید.

 

پاورقی :

فردا با ملیحه می ریم کوهسنگی برف بازی و پس فردا هم نمایشگاه مبل و دکوراسیون , توی خونه موندن حرام است ! فتوی این است .

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9458