یکی بود , یکی نبود , نمی دونم شاید هم از اول هم هیچکی نبود چون آخر داستان ما هم هیچکی نمی مونه .
خلاصه ! یک نوه بود که پدر بزرگی داشت که زنش رو زیاد دوست نداشت او هیچوقت ندید که اونا با هم به مسافرت برند یا با هم خرید کنند یا حتی توی مهمونی ها کنار هم بشینند , نوه می دونست که که مادربزرگ غمگین است اما عقلش قد نمی داد که چقدر! شاید هم به همین دلیل بود که دیرمتوجه شد که پدربزرگ هم زیر اون ظاهر خونسردش ، تنهاست، کاش قد عقلش بلند تر بود .
خلاصه ! مادربزرگ مرد ، زود بود ولی نوه می دونست که او از غمگین بودن زیاد مرد او با همه ابرهای بهار اون روزا گریه کرد حتی وقتی که دیگه هیچکی گریه نمی کرد.
خلاصه ! پدر بزرگ بعد از دوسال یک مادربزرگ جدید گرفت , مادربزرگ تازه , صبور بود و سخت کوش و همیشه خندان ولی نوه می دید که پدر بزرگ هم چنان تنهاست , او را چه شده بود ؟!
سه روز پیش پدربزرگ مرد و نوه وقتی که پشت تابوت او راه می رفت با خود فکر کرد که چرا هرگز از او نپرسید که تنهایی او چه شکلی داشت ، او می توانست همچون قصه انوشیروان عادل ! و فاطمه اره و..که بلد بود قصه خودش را هم تعریف کند ، شاید اصلا درد او این بود که کسی از او نمی خواست که برایش از خودش حرف بزند .
او همراه با همه برفهایی که روی خاک او می ریختند گریه کرد نوه دید که انسان چه تنها و تلخ در گودالی مخوف و سرد چال ! می شود ...کاش نمی دید ...کاش نمی دید ....
پدربزرگ پاک شد , خدا او را مثل همه اشتباهات خودش پاک کرد و نوه فکر کرد که خدا آنقدر ها هم دانا نیست ...او این روزها همش فکر می کند. |