"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
دعا؟!!!!!!!

 

 

" باورم نیست که درها به دعا بگشایند "

 

 

 

حالا هی بهم بگو برام دعا کن ....


چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386
چه والنتاینی !!!!

فردا والنتاینه

نیستی

چه فایده اگر سیب و پنجره و فکر باشه ...این شعرها من یکی رو گول نمی زنه

 

من اون ستاره رو می خوام

مهم هم نیست چطوری

همین الان الان الان می خوام !

 

 


دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386
اژدهایی که هفت سر داشت ! و داشت !!!!!!

تا چند روز پیش فکر میکردم هیولاهای توی داستانها در زندگی ما هم می تونند وجود داشته باشند ولی مدتیه متوجه شدم که هیولاها کپی برداری شده از ادمهای توی زندگی هستند .

 

قصه های ساده کودکی , براساس چه تجربه های بزرگی نوشته شده بود و نمی دونستم , یادم باشه فردا که  نه !  پس فردا ها  ! وقتی آخر شبا  برای دخترم قصه می گم برگردان قصه رو با زندگی واقعی رو هم خیلی شفاف ....خیلی شفاف ,  براش به تصویر بکشم .


پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386
یه پنجره

ده روز اینجا بودی ...جات خالیه ...تجربه بزرگی رو پیش رو داری ...

با بزرگترین قلم موی تختم سبز فسفری پخته ای رو بر می دارم و وسط بوم می پاشم و سمت چپ اون رو با رنگی قهوه ای مرز بندی می کنم وبعد ...اها  ! رنگ زردی به روشنایی نور رو در وسط رنگ سبز چون جاده ای با قلم مو می کشم ...

 

 

امروز یک یاز هنرجوهام گفت که عاشق دو نفر شده و هنوز متعجبم که چرا من احمق  تا حالا چنین چیزی نه دیده ام و نه خوندم !

سمت چپ بوم رو رنگ بنفش کبودی رو با حرص می پاشم و و چند قطره هم قرمز اسکارلت روش !

 

 

امروز اون پیرمردی رو که همیشه سر ساعت مغازه اش رو باز می کرد ندیدم , نکنه مثل بابابزرگ به انتها رسیده باشه ...عجب بدبین شدم من !

سبز و قهوه ای رو مخلوط می کنم و سیاه گرمی رو پخت ! می کنم ومی گذارم  کنار احساس هنرجوی عاشقم !

 

 

بابا تا بیست روزبه خاطر بابابزرگ اصلاج نکرد یواشکی کلی نگاهش کردم , و مرتب چیزی در دلم می شکست... بابا پیر شده بود .

با چشمایی پر اشک  رنگ آبی روشنی رو سمت راست و بالای کادر می پاشم و روشو با قطره های زرد و نارنجی خط خطی میکنم .

 

 

شیر آب چکه میکنه ...ای بابا ! مثل صدای ولوم بالای سارا می مونه هر دو بر هم زن آرامش .

قرمز آلیزارین رو بر می دارم و با سفید نیمه مخلوط میکنم ویه جای خالی !!! گیر می آرم و مثل کاهگل می چسبونم به بوم.

 

 

 

چند قدم عقب می رم و به تابلوی احساسم نگاهی می کنم ... چه تلخ و همچین بدرنگ بودم امروزمن


جمعه 5 بهمن ماه سال 1386
چرخ فلک و آکرلیک

گفته بودند که امشب تلویزیون یک فیلم ایرلندی داره , ولی با دیدن فیلم مرد عنکبوتی کلی دمق شدم , حوصله انجام کار دیگه ای نداشتم چون خودم رو برای تلپ شدن جلوی تلویزیون آماده کرده بودم...

ای بابا عجب چاخان پاخانهای دل به هم زنی !!! هیچوقت نتونستم بفهمم چطور می شه از دیدن فیلمها ی تخیلی لذت برد به هر حال فکر کنم جو گیر شدم که ته فنجون قهوه ام رو بر گردوندم  رو نعلبکی , و شروع کردم به تخیل بازی !

عجب تابلوی سورئالی !  عمرا که سالوادر دالی بتونه همچین چرت و پرتهایی رو حتی از توی ضمیر تا خود آگاهش بیاره بیرون

خوب بذار ببینم ,  آخی ! عجب خرگوش نازی ...کمی اونطرف تر سه تا مار دهن باز کرده بودند سمت خرگوش ، نه... نه این خوب نیست , اصلا خوب نیست ...بذار اینور فنجون رو دید بزنم ... اوووووم  یک راه می بینم مسیر راه رو دنبال می کنم می رسم به دو راهی که هر کدوم از راهها حداقل به بیست شعبه دیگه تقسیم می شن , ای بابا خیلی سخت شد که... نباید اینقدر آب توی قوری می ریختم!

حوصلم سر می ره و انگشت می کشم به پیشانی نبشت توی فنجون ! آکرلیک هام دم دستن , رنگ سبز رو بر می دارم وبا زرد کمی زنده ترش می کنم ... آس دلی رو روی آس پیک می کشم و سرنوشتم تغییر کرد ...هه !

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9444