ده روز اینجا بودی ...جات خالیه ...تجربه بزرگی رو پیش رو داری ...
با بزرگترین قلم موی تختم سبز فسفری پخته ای رو بر می دارم و وسط بوم می پاشم و سمت چپ اون رو با رنگی قهوه ای مرز بندی می کنم وبعد ...اها ! رنگ زردی به روشنایی نور رو در وسط رنگ سبز چون جاده ای با قلم مو می کشم ...
امروز یک یاز هنرجوهام گفت که عاشق دو نفر شده و هنوز متعجبم که چرا من احمق تا حالا چنین چیزی نه دیده ام و نه خوندم !
سمت چپ بوم رو رنگ بنفش کبودی رو با حرص می پاشم و و چند قطره هم قرمز اسکارلت روش !
امروز اون پیرمردی رو که همیشه سر ساعت مغازه اش رو باز می کرد ندیدم , نکنه مثل بابابزرگ به انتها رسیده باشه ...عجب بدبین شدم من ! 
سبز و قهوه ای رو مخلوط می کنم و سیاه گرمی رو پخت ! می کنم ومی گذارم کنار احساس هنرجوی عاشقم !
بابا تا بیست روزبه خاطر بابابزرگ اصلاج نکرد یواشکی کلی نگاهش کردم , و مرتب چیزی در دلم می شکست... بابا پیر شده بود .
با چشمایی پر اشک رنگ آبی روشنی رو سمت راست و بالای کادر می پاشم و روشو با قطره های زرد و نارنجی خط خطی میکنم .
شیر آب چکه میکنه ...ای بابا ! مثل صدای ولوم بالای سارا می مونه هر دو بر هم زن آرامش .
قرمز آلیزارین رو بر می دارم و با سفید نیمه مخلوط میکنم ویه جای خالی !!! گیر می آرم و مثل کاهگل می چسبونم به بوم.
چند قدم عقب می رم و به تابلوی احساسم نگاهی می کنم ... چه تلخ و همچین بدرنگ بودم امروزمن  |