"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
شنبه 4 اسفند ماه سال 1386
من می روم ...

این روزا همه کار و زندگی و فکر و خیالم رو گذاشتم کنار

و قصد دارم تا برای یک دوست صورتی و شکننده  ( با اون پلنگه اشتباه نشه ) 

 یک اقدام انتحاری کنم.

دارم می رم شاخ غول سیاه رو بشکنم و براش هدیه بیارم تا دیگه گریه نکنه...

این تراژدی  باید  تموم بشه .

 

مگه عمر چقدره که به انتظار زمان نشست

و یا تو حاشیه سرمون رو با اسباب بازی هایی

چون قسمت وسرنوشت  و مصلحت و...گرم کرد؟!!

 

 

 

آهاااااااااااااااااااااااای دیوسیاه بیا بیروووووووووون ....

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9455