"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386
آخر خط

 

هیسس !!!

ساکت !

روی حرفم هیییییییچ حرفی نزن!

اصلا هیچ حرفی نزن

اوه که خشم چه می کند

چای گل گاو زبون هم لازم ندارم !

می دونی ؟

نمی دونی که

هیچوقت هم نخواستی بدونی

ولی من باز می گم کار دنیا اصلا منظم نیست

هیچ منظم نیست

پر از خط خوردگی و غاط

مثل نقاشی یک هنرجوی مبتدی

 با خطهایی دفرم و رنگهایی خام

خودم امروز باز هم  دیدم

......................

 

 

حرف بزن !!!

با من حرف بزن

کمی سرم رو گرم کن

تنهایی نمی تونم این احساس رو تحمل کنم

سخت گیر است درد از دست دادن

نظاره کردن گلی زیبا درآستانه هیچ...

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9426