"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387
و با زهم سرود رویش

 

وقتی که داشتم این عکسو از دست یک بی بی نازو مهربون نود ساله می گرفتم

این شعرنا خود اگاه توی ذهنم شروع به خوندن کرد ...

 

  هنوز نمرده ام

  ببین

  هنوز هم

  این قدمهایم نفس می کشند

  تمام این زمین را...

  و دست هایم

  بی هیچ لرزشی

  باز هم سبز سبز گشته اند...

 

 

 

برداشت البته ! آزاد است .

 هستم اگر می روم 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9436