"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
بخند مامانی

این روزا دل ودماغ هیچ کاری رو ندارم جز هر کاری که به مامان مربوط می شه

سرکار هم نرفتم یا بیمارستانم یا مثل الان برای مامان با عشق غذا می پزم

و لباسشو با دقت اتو می کنم

خیلی چیزا اهمیت خودشو از دست داده   و همه حواس پنج گانه ام فقط به خاطر اوست که کار می کنه وگاهی هم حس میکنم به خاطراو از کار افتاده مثلا این روزها چندین بار بارون بارید

 ولی نه بوی خاک آب خورده رو متوجه شدم نه صدای بارون رو شنیدم

نه رنگهای متنوع آسمون و رفلکسش رو کره زمین شلوغ و بی نظممون رو دیدم !

 

سه روزیه مامان بخش سی سی یو بیمارستان بستریه و وجود همراه به خاطر مراقبتهای ویژه ممنوع , ولی با همکاری دکتر خوب بخش تا حالا موندیم واز پشت چشم نازک کردنهای پرستارها هم کلی کیف کردم مهم این بود که علیرغم مخالفت اونها موندیم .

خیلی خسته ام ...

 

همیشه باش مادر

همیشه

همیشه

همیشه بخند .


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9434