"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387
با هم ترانه ای بخوانیم ماهی صورتی دیوونه

 

امروز می خوام از یک دوست خوب بنویسم

که مثل آبه زلال و شفافه ، به راحتی می شه دیدیش که کیه و چیه شاید یکی از دلایلی که توی زندگیش خیلی لطمه می خوره همین خصوصیتش باشه  ...

 

مثل ماهیهای نقاشیش مهربون و قشنگه

هر جایی لازم بود و حتی نبود !  لحظه ای از من دورنشد وسواس ها و مهربونیش رنگ وبوی یک مادر داره تا یک دوست همراه

چقدر حضورش در بعضی روزها دلگرم کننده و حیات بخش بود مثل روزی که شدید سرما خورده بودم واز شدت تب تو ی کلاس خوابم برده بود ... روزی که من و فریبرز برای آزمایش رفته بودیم با گل ویک بغل خنده یهویی ! رویت شد , بیماری مامان و...

 

مجنون تو عاشقی چهار دست و پا هم که بدوه به گردش نمی رسه اگه اون نقاشیش که با رنگهای گرم و تند اکولین , دختری رو توی آتیش در حال سوختن کشیده  , ببینه چینگش ! رو می بنده ...کو نظامی که ازین دختر عاشق خل دیوونه برای شعرهاش الهام بگیره ! دختری که عاشق غول سیاهست !

فکر نکنم دیده باشید کسی رو که هم زمان هم بخنده و هم گریه کنه ...اینقدر سخته نگاه کردن توی چشمهای اینطور آدمها و بیچاره من که سالهاست نگاه می کنم .

 

 امروز سر صبحی یاد اون افتادم  نمی دونم هم چرا ؟ ! ازو جاری و بدون تامل و مکث نوشتم فکر کردم برای ماهی ها اینطوری می نویسن .

 

راستی

چرا هیچوقت با هم ترانه ای نخوانده ایم ؟  

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9427