"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمیکردم بیایی میگفتم در همان غربت میمانم
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
هنری بدون جایگاه !

 

صدای موسیقی به هوا بلند شده و بازمیل عجیبی برای رقصیدن و چرخ زدن در نت ها و موسیقی در من بیدار می شه لمس کامل ترنم خوش یک موسیقی جز با رقص ممکن نیست  .

سبکبال رها شدن چرخ زدن و شنا کردن در ترنم روح نواز یک موسیقی حسی غیر قابل وصف است .

 

هنر رقص در ایران داره گرد و خاک می خوره , روش تار عنکبوت بسته شده و به طرز عجیبی در جا می زنه ،

رقص ایرانی که کم کم  داره از فرم اصلی  خودش دور می شه حالات و حرکاتی که دراندک کلاسهای رقص آموزش داده می شه یا کلیشه ایند یا ترکیبی از حالات ایروبیک ویا عجین شده با رقص کشورهای مختلف !

 دلم برای این هنر که در فرهنگ ما پایگاه مناسبی هم نداره می سوزه , رقص می تونه خیلی از افسردگی ها و فشارهای عصبی رو کم و یا محو کنه , قادره که نشاط و عشق قوی به زندگی رو با همه رنگهاش رو در آدم بیدار کنه حتی شنا در یک استخر آبی رنگ  با تکانهای خنک و زلال موجهای کوچکش , پیش موسیقی و رقص کم می آره.

 

با رها شدن در امواج یک نوای زیبا می شود گرم شد, سرد شد ، پرواز کرد و تا خود کهکشان رفت .

 

 

 

 

  


پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387
جای همه پدر و مادرهایی که نیستند خالی !

دیروز با مامان و دایی و خانواده اش رفتیم سر خاک بابابزرگ  , اولین روز پدریه که پیش ما نیست

غمگینه ! گاهی که از جلوی خونش رد می شم می بینم که چراغ خونه خاموشه انگار که زندگی توی اون خونه تعطیل شده.

 بعد از مدتها رفتیم خونه خالی  بابابزرگ و مادر , توی آشپزخونه رد پاهای مادر بود و اون اجاق گازی که با هم آشپزی می کردیم و حرف می زدیم تخت بابابزرگ سر جاش بود ولی با یک تشک خالی بدون اون رو تختی و بالشت قرمز قشنگش.

تو ی هال پشتی ها و دری بودکه به سمت نسیم و گل و درخت باز می شد اونجا چایی می خوردیم و بابابزرگ مشتی از گل رو به عادت همیشگی از توی باغچه می کند و توی سینی رو پر از گل خوش عطر نسترن میکرد .

رفتم توی حیاط برای اولین بار در طول عمرم دو باغچه وسیع بابابزرگو خشک و خالی دیدم و دو تا درخت هم خشک شده بودند چند بوته گل به صورت نامنظم و وحشی رشد کرده بودند و سه چهار گل شلخته واری روش دیده می شد باغچه سخت بیمار و اصلاح نشده بود مثل صورت رابینسون کروزه!

 

مرگ , معمای بزرگ و وهم آلود آدمها و ما هم نامحرم این راز, لابد ...با تفاسیری که از مرگ و زندگی و آخر و عاقبتش کردند مثل عروسک خیمه شب بازی می مونیم .

با راسل هم صدا می شم که " اگه خدا بودم دنیا رو خیلی بهتر ازو می ساختم " من ازو رحیم تر و مهربانترو تواناتر می شدم , دنیایی که به آزمایش انسان ها نیازی نداشتم دنیایی  که نیازی به اشک و رنج و و محرومیت و مرگ و کاستی ها نبود .

 

جاهای خالی و غیبت های جاویدانشان منصفانه نیست با هیچ دلیلی و بهانه و توجیهی .

 

باغچه خانه خالی ست

عصای تکیه به دیوار تنها

جانماز روی طاقچه منتظر

و چراغ خانه خاموش

کجایی ؟!!


سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387
رفت !!!!!!!!!!!

 

آمد

همه نیرو و توانش را

در گرهی

جا گذاشت

و

رفت!

 

حرفهایی برای نگفتن

بهار ۸۷


یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
من , دلتنگی و سکوت....جاده

به جاده ها خیره شده ام

بعد از سه ماه

می آیی

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

..........

زمستان ۸۵


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 9449