دیروز با مامان و دایی و خانواده اش رفتیم سر خاک بابابزرگ , اولین روز پدریه که پیش ما نیست
غمگینه ! گاهی که از جلوی خونش رد می شم می بینم که چراغ خونه خاموشه انگار که زندگی توی اون خونه تعطیل شده.
بعد از مدتها رفتیم خونه خالی بابابزرگ و مادر , توی آشپزخونه رد پاهای مادر بود و اون اجاق گازی که با هم آشپزی می کردیم و حرف می زدیم تخت بابابزرگ سر جاش بود ولی با یک تشک خالی بدون اون رو تختی و بالشت قرمز قشنگش.
تو ی هال پشتی ها و دری بودکه به سمت نسیم و گل و درخت باز می شد اونجا چایی می خوردیم و بابابزرگ مشتی از گل رو به عادت همیشگی از توی باغچه می کند و توی سینی رو پر از گل خوش عطر نسترن میکرد .
رفتم توی حیاط برای اولین بار در طول عمرم دو باغچه وسیع بابابزرگو خشک و خالی دیدم و دو تا درخت هم خشک شده بودند چند بوته گل به صورت نامنظم و وحشی رشد کرده بودند و سه چهار گل شلخته واری روش دیده می شد باغچه سخت بیمار و اصلاح نشده بود مثل صورت رابینسون کروزه!
مرگ , معمای بزرگ و وهم آلود آدمها و ما هم نامحرم این راز, لابد ...با تفاسیری که از مرگ و زندگی و آخر و عاقبتش کردند مثل عروسک خیمه شب بازی می مونیم .
با راسل هم صدا می شم که " اگه خدا بودم دنیا رو خیلی بهتر ازو می ساختم " من ازو رحیم تر و مهربانترو تواناتر می شدم , دنیایی که به آزمایش انسان ها نیازی نداشتم دنیایی که نیازی به اشک و رنج و و محرومیت و مرگ و کاستی ها نبود .
جاهای خالی و غیبت های جاویدانشان منصفانه نیست با هیچ دلیلی و بهانه و توجیهی .
باغچه خانه خالی ست
عصای تکیه به دیوار تنها
جانماز روی طاقچه منتظر
و چراغ خانه خاموش
کجایی ؟!! |