با مریم توی کافی شاپ نشستیم و درباره جبر و اختیار کل انداختیم ، جاییکه من نشستم مشرف به تقاطع مغازه هاست ومی بینم ازون طرف مردی قوی هیکل با سرعت به سمت نبش تقاطع حرکت می کنه و از این طرف هم مردی لاغرو غرق فکر به همون نقطه آروم در حرکته ! تصادفی قطعی و نابرابر در شرف وقوعه! به سرعت مریم رو مطلع می کنم بر می گرده و دوباره کل شروع می شه که : تصادف اختیاری ...تصادف جبری ...اختیار ....جبر... وسر نبش هر دو با شدت به هم می خورند ، صدای خندمون بی اختیار بلند می شه ... اوهو! اون پیرزن از پشت عینک چه بد نگاهمون می کنه ! |