بخند مامانی

این روزا دل ودماغ هیچ کاری رو ندارم جز هر کاری که به مامان مربوط می شه

سرکار هم نرفتم یا بیمارستانم یا مثل الان برای مامان با عشق غذا می پزم

و لباسشو با دقت اتو می کنم

خیلی چیزا اهمیت خودشو از دست داده   و همه حواس پنج گانه ام فقط به خاطر اوست که کار می کنه وگاهی هم حس میکنم به خاطراو از کار افتاده مثلا این روزها چندین بار بارون بارید

 ولی نه بوی خاک آب خورده رو متوجه شدم نه صدای بارون رو شنیدم

نه رنگهای متنوع آسمون و رفلکسش رو کره زمین شلوغ و بی نظممون رو دیدم !

 

سه روزیه مامان بخش سی سی یو بیمارستان بستریه و وجود همراه به خاطر مراقبتهای ویژه ممنوع , ولی با همکاری دکتر خوب بخش تا حالا موندیم واز پشت چشم نازک کردنهای پرستارها هم کلی کیف کردم مهم این بود که علیرغم مخالفت اونها موندیم .

خیلی خسته ام ...

 

همیشه باش مادر

همیشه

همیشه

همیشه بخند .