من فدای تو , به جای همه گلها تو بخند ...

 

دلم نازک شده لیلا

نی نی ! شده

قلبم عوض شده است

ورم کرده است

 

تا همین چند وقت پیش فکر میکردم برای خوشبختی هیچی ..هچی کم نیست

ار جبرها یادم رفته بود ...پاک یادم رفته بود

جبرآمد و چنان تلاطمی در برکه آرام و زلال ذهن من انداخت که هنوز می لرزم

آرامشم چروک خورده

تازه متوجه شدم که مامان و بابا هم پیر می شوند

و گاه تا مرز خطرچنان به تنهایی پیش می روند حتی یک لحظه هم نمی توانی همراهیشان کنی ! بدجوری جا می مانی ...بدجوری

ازین جا ماندن می لرزم ...می ترسم .

 

و

تمام بودنم را آغوشی می کنم تا پناهگاهی کوچک باشد از هر آنچه که وجود نازنینت را می آزارد

تمام نفس هایم را زانویی می کنم تا سرمهربانت را به روی آن بگذاری و آرام به خواب بروی

درد بزرگی ست کم بودن , کمم برای حجم بزرگ مهربانیت مامان ...کم هستم .

 

زود خوب شو

زود خوب شو

ازین دلواپسی رهایم کن

برای تلافی !

روزی صد بار پاهایت را می بوسم .