با هم ترانه ای بخوانیم ماهی صورتی دیوونه

 

امروز می خوام از یک دوست خوب بنویسم

که مثل آبه زلال و شفافه ، به راحتی می شه دیدیش که کیه و چیه شاید یکی از دلایلی که توی زندگیش خیلی لطمه می خوره همین خصوصیتش باشه  ...

 

مثل ماهیهای نقاشیش مهربون و قشنگه

هر جایی لازم بود و حتی نبود !  لحظه ای از من دورنشد وسواس ها و مهربونیش رنگ وبوی یک مادر داره تا یک دوست همراه

چقدر حضورش در بعضی روزها دلگرم کننده و حیات بخش بود مثل روزی که شدید سرما خورده بودم واز شدت تب تو ی کلاس خوابم برده بود ... روزی که من و فریبرز برای آزمایش رفته بودیم با گل ویک بغل خنده یهویی ! رویت شد , بیماری مامان و...

 

مجنون تو عاشقی چهار دست و پا هم که بدوه به گردش نمی رسه اگه اون نقاشیش که با رنگهای گرم و تند اکولین , دختری رو توی آتیش در حال سوختن کشیده  , ببینه چینگش ! رو می بنده ...کو نظامی که ازین دختر عاشق خل دیوونه برای شعرهاش الهام بگیره ! دختری که عاشق غول سیاهست !

فکر نکنم دیده باشید کسی رو که هم زمان هم بخنده و هم گریه کنه ...اینقدر سخته نگاه کردن توی چشمهای اینطور آدمها و بیچاره من که سالهاست نگاه می کنم .

 

 امروز سر صبحی یاد اون افتادم  نمی دونم هم چرا ؟ ! ازو جاری و بدون تامل و مکث نوشتم فکر کردم برای ماهی ها اینطوری می نویسن .

 

راستی

چرا هیچوقت با هم ترانه ای نخوانده ایم ؟