هیچی؟؟؟؟؟؟!!!!

یک دفعه دلم برای اینجا تنگ شد , موقع ورود حس می کردم صدای لولای در و می شنوم و .......و دیوارهایی که تار عنکبوت بسته اند و پنجره ای که پر از خاک شده ، درستش می کنم یک گردگیری جانانه

 

دلم هوای نوشتن داشت دوست داشتم حرف بزنم ولی حالا همه کلمات توی ذهنم فرار می کنند و دستهام خالیه حالا بیا با این خستگی و.بعد از هشت ساعت کار برو گرگم به هوا با کلمات! بازی کن

اصلا بی خیال نمی نویسم , به قول حضرت امام ، هیچی !

 

 

.من ، حالم خوبه؟؟!!!!!!!!!!