امشب شب یلداست

امشب شب یلداست

حس وهوای خاصی داره این شب ؛ یک چیزی مثل گذشته های دوره ، مثل بچگی ها ، مثل وقتی که مادربزرگم انار دون می کرد , مثل قصه های بابابزرگ و غذا پختن مامان توی آشپزخونه ای که پشت پنجره اش برف می باره ...

 

 

امشب شب یلداست

حس و هوای خاصی داره این شب ، این سال ،ََتوی این شب قشنگ من تنها نیستم ، تو هستی ، کنارم نیستی ولی هر ثانیه مثل یک حس خوب و قوی در کنارمی .

 خوشحالم اگه پیشم نیستی پیش مامانی و نه در محیط خشک کاریت, حمید و مهین و بیتا هم این هفته نیومدند تا هفته بعد که می آی اینجا اونها هم بیان و مثل اون سری همه پیش هم باشیم ، دلم برای بابا می سوزه می دونم امشب جای خالی همه چقدر اذیتش می کنه .

من توی این خونه تنهام , حتی حاج خانم هم نیست , حس غریبیه هم زیبا هم خالی ! عجب کنتراستی !!! جمع ضدین معجون عجیبیه مثل احساس همین الان من .....

 

امشب شب یلداست ...